- نویسنده : شفیق فکه، شبکه ایثار
- 07 سپتامبر 2021
- کد خاطره 13781
- 796 بازدید
- بدون نظر
- ایمیل
- پرینت
سایز متن /

شهید برونسی ۱۳۸۱
هوا که به سمت روشنی می رفت، فرمانده لشکر نیز همپای گروهان های احتیاط از جاده خاکی که حالا دیگر باز شده بود، به سمت بالا میآمد. با دیدن ایشان خیالم راحت شد. پیروزی قطعی شده بود و به زودی مهران به آغوش وطن برمی گشت. حالا دیگر کارمن تمام شده بود. به مقر برگشتم. حمام رفتم و دوش آب سرد گرفتم. حال می بایست از بچههای محورهای فاو و جزیره با خبر میشدم.
شاهین خان که روی صندلی نامناسبی نشسته بود، قبل از ایران خانوم از جایش بلند می شود و در حالی که پایین کمرش را میمالد، میگوید:« اینکه… میگه… وقتی عراق مهران رو گرفت، سر و صدای تبلیغاتی راه انداخت رو راست می گه، چون حرف صدام رو کسی باور نمی کرد، شاه حسین رو برای شهادت بردند مهران.
خودم مدتی توی این منطقه بودم. بزرگنمایی مهران برایم عجیب بود. راست می گه که بازی سنگینی توی رسانهها را انداختن. انصاف نیست که بگم قصه بافته. این سنگر که می گه توش احساس راحتی می کردم و متفاوت با سنگر های دیگه بود، پاسگاه مرزی… این جاده که در شرح اون گفته که روی ارتفاعات… به سمت آبزیادی میره رو برای پشتیبانی پاسگاه های صفر مرزی کشیده بودیم. کار پر زحمت و هزینه بری در زمان خودش بود. با وجود همسایه ای که حاکمش دیوانه ست، لازم بود.»
وارد سالن میشود. ادامه حرفهایش را ایران خانم نمیشنود. که متوجه شده شاهین خان تحت تاثیر قرار گرفته، و خودش را به او می رساند و می گوید:« برخورد خوبی باهاش نداشتی توی فرودگاه. میخوای زنگ بزنم یه تشکر خشک و خالی از محمود آقا بکنی؟»
شاهین خان میگوید:« بابت چی؟»
روز بعد وقتی شاهین خان برای پیاده روی از خانه خارج می شود، ایران خانم با نهال تماس میگیرد و از تایید خاطرات محمود آقا توسط شاهین خان می گوید و توضیح می دهد که چقدر تحت تاثیر قرار گرفته است. او از نهال میخواهد به محمود آقا زنگ بزند و تشکر کند.
نهال که تا قبل از تماس مادرش موفق به خواندن خاطرات محمود آقا نشده، همراه با همسرش آن را می خوانند. همسر نهال که از خواندن آن خاطرات به وجد آمده، درباره تصاویر و قاب های درجه یک سینمایی که در متن وجود دارد، برای نهال توضیح میدهد؛ اینکه چه جلوه های ویژه ای می توان از آن خلق کرد.
او از نهال میخواهد تا با محمود آقا تماس بگیرد و ارتباطش را بیشتر کند؛ که در جواب، نهال نظر تخصصی خودش را درباره محمود آقا می دهد و به تضاد شخصیت محمود آقا در روز اول آشنایی در فرودگاه می پردازد؛ این که حاضر نشده با او دست بدهد، اما به سادگی گنجینه خاطراتش را در اختیار او قرار داده. اشاره به تعارف سوهان میکند و اینکه وقتی متوجه شد مامان سوهان دوست دارد، حاضر نشد ظرف سوهان را پس بگیرد و اینکه چرا با لطفی که به ما داشت، تلاشی برای صمیمی تر شدن با ما نکرد. او تمام یافته هایش را در این جمله خلاصه می کــند: « سخت و نفوذ ناپذیر به نظر می رسد.»
او ابتدا تاملی می کند، اما دو روز بعد به بهانه گرفتن آدرس پستی تماس می گیرد و از تمایل خود و همسرش برای خواندن خاطرات دیگر ایشان میگوید. محمود آقا با برخوردی خوش، اما جوابی کوتاه، شماره دکتر عباس طاهری را می دهد که در هامبورگ است.
نهال چند بار رفتار محمود آقا را در ذهنش مرور می کند و نتیجه ی تماس را با همسرش در میان میگذارد. در حضور همسرش با دکتر طاهری تماس گرفته و خیلی زود متوجه میشود که ایشان فرانسه و انگلیسی را به خوبی صحبت می کند. گوشی را به همسرش می دهد. او از تمایلش برای آشنایی بیشتر با دکتر میگوید. وقتی متوجه می شود که دکتر چند سالی در فرانسه زندگی کرده، برای شام به رستوران معروف «هرلین» هامبورگ دعوتش میکند؛ چون منوهای آشپزی کلاسیک فرانسوی این رستوران بی نظیر است. او از نهال میخواهد که با رستوران تماس بگیرد و میز شماره سیزده را رزرو کند. چون چشم انداز مناسبی به رودخانه آلستا دارد.
روز شنبه است و نهال تمام عصر بیکار است؛ اما همسرش تا ساعت ۹ شب کارش در استودیو طول میکشد. او در تماس دومی که با دکتر میگیرد، برای ساعت هشت قرار می گذارد. چنان مشتاق کشف محمود آقا و دیدن دکتر طاهری است که نیم ساعت زودتر خودش را به رستوران می رساند. دکتر طاهری به شدت اهل نزاکت در آداب است. وقتی به میز سیزده نزدیک می شود، ساعت خودش را چک می کند و می پرسد:« درست آمدم؟
شما نهال خانم هستید؟»
« بله… و شما دکتر طاهری، افتخار دادید دکتر.»
نهال تمام قد می ایستد و به سمت دیگر میز میرود. صندلی را عقب می کشد کیف دکتر را از دستش می گیرد و تعارف می کند تا کنار پنجره بنشیند. او سپس از اشتیاق و انتظارش برای دیدن ایشان میگوید و خیلی زود می رود سر اصل مطلب، یعنی چگونگی آشنایی با محمود آقا و تمایلش برای بیشتر شناختن ایشان.
دکتر در جواب میگوید:« محمود آقای شما و برای من، حاج محمود.»
نهال که کمی گیج شده، درخواست توضیح بیشتری می کند که در جواب، دکتر می گوید: زمان جنگ ما به فرماندهان خودمان میگفتیم حاجی، ایشان فرمانده من بود.»
تعجب نهال بیشتر میشود. میگوید:« اما ایشون پنجاه ساله به نظر می رسیدن و حداقل بیست سال از شما جوان تر!»
« بله همینطوره که میگید. موقع جنگ، قاعده ها به هم میریزه. قبل از انقلاب ۱۳۵۷ رفتم به انگلستان برای ادامه تحصیل و مدتی در فرانسه اقامت داشتم. وقتی به ایران برگشتم، همه چیز تغییر کرده بود.»
دکتر حرفش را قطع می کند و می پرسد:« داشت فراموشم میشد؛ مگه قرار نبود شوهرت بیاید؟»
« بله، حتماً، ایشون استودیوی فیلم سازی دارند. کارشون تا ساعت ۹ طول میکشه، ببخشید، چی میل دارید قبل از شام؟»
« من فقط کمی آب.»
« داشتید می گفتید همه چیز تغییر کرده بود.»
«عرض می کردم، از آنجا که پدرم تمکن مالی نسبتاً خوبی داشت، خواهر و برادرها بعضی در خارج از ایران زندگی میکردن و اون ها هم که داخل کشور بودن، مشغول زندگی روزمره خودشون بودن.»
لبخند روی لب دکتر مینشیند. تشکر میکند از نهال و لیوان پر از آب را از دست او میگیرد. لیوان از رعشه خفیف دست دکتر می لرزد. دست نهال خیس می شود و او چشم می دوزد به موج آب درون لیوان.
« مراسم تشییع شهدا بود. جمعیت زیادی جنازه های کسانی را که در جنگ کشته شده بودند، به دوش می کشیدند و با شور و حرارت شعار میدادند؛« برادر شهیدم راهت ادامه دارد.»
از جمعیت فاصله گرفتم و شروع کردم به شمردن تابوت ها. شمارش به هفتاد رسید. همه توجهم به عکس هایی بود که در لبه جلویی تابوت ها نصب بود. حدود سنی صاحبان عکس ها بین ۱۷ تا ۲۰ سال بود. آن لحظه از خودم خجالت کشیدم. سه ماه بعد در جبهه با حاج محمود آشنا شدم.
« چرا به فرماندهان تون میگفتید حاجی؟»
« توهم نگفتی چی خوندی و چه کار می کنی؟»
« واقعاً من رو ببخشید. روانشناسی خوندم و الان هم در سمت مشاور با سازمانی همکاری دارم که پیامدهای اجتماعی پس از بحران ها رو بررسی میکنن. ۳۵ ساله هستم. هفت سالی هست که با هلموس ویلهلموس ازدواج کردم.»
دکتر میخندد و میگوید:« به خاطر اسمش باهاش ازدواج کردی؟»
هر دو می خندند.
دکتر می گوید؛« کجا بودیم؟»
« حاجی.»
« آهان، بله، حاجی در فرهنگ بچههای رزمنده، یعنی کسی که تعلقات مادی نداره.
حاج محمود من به این درجه رسیده بود.»
نهال جزوه « مهران، مهریه فاو» را از کیفش بیرون میآورد و به سمت دکتر می گیرد.
« خوندمش، اعتراف می کنم که به وجد اومدم. جالب بود، اما…»
« حق داری دخترم! اما باور نکردی.»
نهال میگوید:« نه منظورم این نبود. برای اینکه بتونم محمود آقا رو بشناسم کافی نبود.»
دکتر از نهال میخواهد کیف او را روی میز بگذارد. او به خواسته دکتر عمل می کند. دکتر همزمان که کیف را باز می کند، می گویند:« این دوتا جزوه رو هم بخون.»
او جزوه اول را از کیف در میآورد که با قلم درشت روی آن نوشته شده: «هورالحمار کابوسم بود، فاو میزبانم.» روی جزوه دیگر هم با قلم درشت نوشته شده:« سردشت با زین الدین، بدر با جعفری.» سپس هر دو جزوه را به نهال میدهد و میگوید:« آن جزوه هم که برای تحویل آورده نزد خودش بماند.»
نهال هیجانش را با ورق زدن جزوه ها نشان می دهد. دکتر مدتی بی وقفه چشم میدوزد به ساحل رودخانه آلستا. صدای پایی که به آنها نزدیک می شود، لبخند را روی لب نهال می نشاند و توجه دکتر را به دنبال دارد. دکتر رو به نهال می کند و با خنده میگوید:« کلاه ایمنی شما هم باید ایشون باشن.» همزمان که ویلهلموس با دکتر دست میدهد، نهال با هیجان به همسرش می گوید که دکتر معادل فارسی اسم او را گفته « کلاه ایمنی ».
ارسالی از برادر کلهر
ادامه دارد…
http://www.khaterateshohada.ir/?p=13781